عاشق که باشي همه زيبايي هاي دنيايي مقابل چشمانت بيرنگ ميشود
تمام انرژي ، شوق و تواناييهايت وقف معشوق مي شود
تپش تپش قلبت ، نور نگاهت ، جملات سر زبانت و هرآنچه در وجودت داري به يکجا ختم ميشود
جايي غير از خودت...
عاشق که باشي هميشه يک نيروي عجيب تو را به غليان مي آورد ، انگار آرامي... خيلي آرام...
پ.ن:
اين ها را که الان نوشتم قلبم در تلاطم بود سينه ام مي سوخت و دستم به جايي بند نبود
نمي دانم اصلا کسي اينجا را مي خواند يا نه؟!!
ابنجا تنها جايي بود که مي توانستم بدون حضور نامحرم دلم ، حرف بزنم از دردي انگار...
بعدا نوشت:
عاشقي بد درديه...
برچسب:
نویسنده: پرهام نوروزی